پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۱ :: ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : دوست شما
 
 
اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید . . .
 
بیائید ساختار نو خلق کنیم و  فرهنگ غلط رو از میون برداریم همیشه بر خلاف جریان رودخونه حرکت کردن بد نیست مخصوصا اگه رودخونه تو مسیری باشه که به جای دریا به  مرداب بریزه! همیشه همرنگ جماعت بودن خوب نیست مخصوصا وقتی جماعتش مردم کوفه باشند.جملات رو ما میسازیم این جملات زیبا رو حتما شنیدید که مواظب افکارت باش چون تبدیل به گفتار میشوند مواظب گفتارت باش چون تبدیل به کردار میشوند مواظب کردارت باش چون تبدیل به اعتقاد میشوند مواظب اعتقاداتت باش چون تبدیل به شخصیت میشوند...این جمله رو هم حتما اضافه کنیم " مواظب شخصیتت باش چون تبدیل به فرهنگ میشود " .

ادامه مطلب . . .

بعضی از جملات گذشتگان رو باید با طلا نوشت و بعضی دیگر رو کاملا باید به دور انداخت.بیائید ساختار نو خلق کنیم و  فرهنگ غلط رو از میون برداریم در قسمتی از کتاب سینوهه میخونیم وقتی سینوهه نتونست اولین عمل جراحی مغز در 3500 سال پیش رو با موفقیت انجام بده و فرعون درگذشت فرعون جدید که بسیار لطیف و بدور از خشونت بود بر سر کار اومد و دستور داد همه زندانیها رو آزاد کنند.سینوهه که در اون زمان به دلائلی که شرحش مفصله بی پول شده بود به یک زندانی برمیخوره و نصف روز رو با زندانی سپری میکنه .زندانی که هم خودش بی پول بود و هم میخواست رفاقت سینوهه رو تلافی کرده باشه به سینوهه میگه من مردی متمول رو میشناسم که مرده و اگر قبرش رو بکنیم کلی طلا و جواهر توی قبر با خودش دفن کرده که با اون طلا و جواهر یک عمر میتونیم به راحتی زندگی کنیم . سینوهه قبول نمیکنه و این کار رو اخلاقی نمیدونه مرد زندانی درحالی که بغض کرده بود تعریف میکنه که همین مرد زندگی من رو به باد داد من همسر بسیار زیبائی داشتم  که از او یک پسر داشتم و با خوبی و خوشی زندگی میکردیم این مرد یه روز به من پیشنهاد میده که ازاون مقداری پول بگیرم تا زندگیمو بهتر کنم و من هم با خوشحالی پول رو قرض گرفتم و هنگامی که پرسیدم چطوری میتونم پولت رو برگردونم مرد گفت نگران نباش فقط این برگه رو امضا کن و هر وقت داشتی پول رو به من بده من هم که سواد نداشتم و از طرفی به مرد اعتماد کرده بودم برگه رو امضا کردم تا اینکه یک روز با مامور حکومت و همون برگه به در خونه اومدند و پول رو طلب کردند  من  هم هیچ پولی نداشتم که به مرد بدم به خاطر همین به زندان افتادم وقتی تو زندان بودم فهمیدم که اون مرد زن من رو از آن خود کرده و پسر من رو به برده داران فروخته . در زندان فقط یه آرزو داشتم که روزی آزاد بشم و انتقامم رو از این مرد پس بگیرم وقتی حاکم جدید دستور داد همه زندانیها آزاد بشند کلی خوشحال شدم وقتی بیرون رسیدم متوجه شدم که اون مرد مرده و اثری هم از همسرم نیافتم به خاطر همین من حق دارم الان از پول این مرد استفاده کنم حداقل به اندازه ائی که بتونم یه زندگی عادی داشته باشم چون این مرد خیلی به من بدهکاره...سینوهه داستان رو که شنید با اکراه قبول میکنه و به اتفاق هم سر قبر اون مرد حاضر میشند.روی سنگ قبر مرد عباراتی حک شده بود که سینوهه در حال خوندن اون عبارات بود که مرد زندانی میگه اگه میشه چون من سواد ندارم بلند تر بخون و سینوهه عبارت رو میخونه " من "..."نام اون مرد"... در طول زندگی انسانی نیکوکار بودم و به مردم فقیر و نیازمند کمک های بسیار زیادی نمودم و یاد ندارم که حتی مورچه ای از دست من و کارهای من آسیب دیده باشه و اکنون که مردم امید آن دارم تا خدایان که این جمله را میخوانند مرا در جائی نیکو منزل دهند و ..."وقتی سینوهه تا این جای نوشته رو خوند دید مرد زندانی زد زیر گریه و شروع کرد به ناسزا گفتن به خودش و با سنگ بر سر خودش میکوبه ...سینوهه که متعجب شده بود پرسید چکار داری میکنی ؟مرد زندانی گفت من چقدر بی شعور و احمق هستم طبق اونچه روی سنگ قبر این مرد نوشته شده این مرد یکی از نیکان روزگار بوده و من چقدر بد و احمق هستم که فکر میکردم اون مرد بدیه و میخواستم پولهاشو بردارم...! سینوهه که بسیار متعجب شده بود بلند میشه و اون محل رو ترک میکنه و بعدها وقتی تبعید میشه در کتابش مینویسه که اون مرد زندانی با اینکه خودش دیده بوده که مرد متمول عشقش رو ازش گرفته و بچه اش رو به برده داران فروخته و خودش رو هم طوری مقروض کرده بود که تا آخر عمر در زندان باشه ولی با چند عبارت ساده دروغ که روی سنگ حک شده بود نظرش رو عوض میکنه و یقین پیدا میکنه که نوشته روی سنگ حقیقت داره نه اون چیزی که بر سرش اومده و لمس کرده !...در این جا سینوهه مینویسد در این زمان بود که فهمیدم جهل بشر هیچ گاه تمومی نخواهد داشت فقط در هر دوره متفاوته و از شکلی به شکل دیگه تغییر میکنه...این جهل  مکررا ملازم بشر بوده و هست و خواهد بود .چند هزار سال بعد جهل گریبان گیر مردمی میشه که به پیامبری حضرت محمد (ص) گواهی داده بودند و از خاندان پیامبر درس زندگی رو فرا گرفته بودند و قلبا گواهی میدادند که در اون دوره هیچ کس جز حسین (ع) لایق ولایت نیست به همین ترتیب نامه نوشتند و از حسین (ع) درخواست کردند که به کوفه بیاد و امام حسین (ع) با اینکه قلبا راضی نبود اما وقتی پافشاری مردم رو دید تصمیم به عزیمت گرفت.جهل مردم کوفه اینبار به شکل دنیا پرستی و پذیرش وعده های عوام فریبانه ابن مرجانه و یزید تفکر و تصمیم ایشان را به طور کلی متحول ساخت بطوریکه حسین (ع)  خود را در بین دشمنان تنها دید و همه دوستان آن حضرت به یکباره تبدیل به دشمن وی شدند و فرهنگ بیعت شکنی رو شکل دادند.جهل در این دوره نیز وجود داره و اشکال مختلفی هم بخود میگیرد.بیشترین تاثیر این جهل در فرهنگ مردم خودشو نشون میده و امروزه هم شاهد غلط بودن فرهنگ در خیلی جاها هستیم.اگر تو جمعی هستیم که همگی یه رفتار غلط رو فرهنگ  و ارزش میدونند یا میتونیم کناره گیری کنیم و یا میتونیم علاوه بر انجام ندادن اون رفتار خاص بهشون بفهمونیم که رفتارشون غلطه و رفتار جایگزین خلق کنیم .بیائید ساختار نو خلق کنیم و  فرهنگ غلط رو از میون برداریم و این بار ساختاری بسازیم که هم خودمون بهش افتخار کنیم و هم عزیزانمون بعد از ما...
 
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بگشاییم و طرحی نو دراندازیم


     
000100100001
دوست شما


مطالب وبلاگ
پيوندها
امکانات جانبی
RSS Feed

*** We Say GOD Today ***

"

*************************

***Pnu121 In Google***

*************************

-------------------------